|
سر کلاس درس نوشتم بر روی کاغذ سفیدزیر دستم دلم تنگ است برای خانه ام ای دوست.. بغل دستی ام نگاهی کرد و زیرزیرکی خندید به دستخط ناخوانا و افکار درهم آنروز.. مانیا +: ماجرای یک مرگ خیالی در ذهن مسموم من بیاد ۲۱تیر۸۸ : ناگهان به هوا میپرم و با سر به بدنه ی آهنی ماشین برخوردمیکنم. یاد چند لحظه قبل میفتم که (او) را آنطرف خیابان دیدم..توهمی شیرین! صدای زن مسن هنوز درگوشم طنین می اندازد که میگفت : مواظب باش.. و بعد کشیده شدن لاستیک های ماشین برروی آسفالت خیس خیابان احساس میکنم چند ثانیه ایی در هوا معلق ماندم و بعد به زمین افتادم مردم دورم تجمع میکنند از صداها میفهمم که جمعیت رو به افزایش است دلم میخواهد چشمانم را هرگز باز نکنم آنقدر خسته ام که.. امروز احتمالا بدترین روز زندگی من خواهد بود دست سردی نبضم را میگیرد و بعد با صدایی لرزان داد میزند: دخترک مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد! آری من در اولین ماه از فصل تابستان مردم..
عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون مانیا
دفترچه ی کوچکم رو از زیر بالشتم بیرون میارم با دستی لرزان مینویسم: ۱۰۳ روز بدون تو.. غم وجودم رو میگیره دفترچه رو فوری زیر باش قایم میکنم.. پتو رو تا روی سرم بالا میکشم تا دور از چشم بچه ها راحت تر اشک بریزم میگن:خاک سرده اما قلبم از دوست داشتنت هنوز گرمه..! مانــــیا +: تو می آيی به بالينم ، ولی آندم که در خاکم خوش آمد گويمت اما ، در آغوش کفن گويم
چه کوتـــاه و گذرا همه روزی می آییم تا فردا در قالب خاطره ایی در خاطر ها باقی بمانیم! مانیــا
۶ ساعت و ۲۰ دقیقه دیگـــه.. نفهمید دنیـــــــــــام اونــه نمیخواست پیشم بمونه از یاد برد اون همه خاطرات رو.. بهش گفتم بامن بمون اما ترکم کرد آسون از یاد برد اون همه خاطرات رو.. هنوز میگم دوست دارم مــانیا
محمود د.آ وقتی از کنارم رد شد متوجه لبخند روی صورتم نشد مثله همیشه در خودش بود بی اعتنا از کنارم رد شد همیشه تحسینش کردم و خواهم کرد چند دقیقه بعد از پشت شیشه مغازه ی ... محو تماشاش شدم تنها پشت میز نشسته بود و همبرگر میخورد بدون اینکه با غذاش بازی کنه وقتی از مغازه بیرون اومد نگاهی به سمت راست خیابون کرد و با احتیاط خاص خودش از خیابون رد شد بی اعتنا به من لبخند روی لبهام خشک شد مانیا
i'm still here Cause I'm Dying مانــــــــیا
ادامه: داداش چشم پاک و راننده ی سوخته(چون دوتا دستش مثه دست سوخته ها باند پیچی شده بود) سوار اتویوس شدن داداش چشم پاک تا کاشان قرار بود رانندگی کنه! من هم اجبارا صندلی ۱ نشسته بودم و وقتی رانندگی برادر چشم پاک رو میدیدم نزدیک به سکته کردن میشدم و به جای اون من ترمز میگرفتم با پامْ برادر چشم پاک از آیینه نگاهی بهم انداخت و به راننده ی سوخته گفت یه فیلم بذار مسافر ها حوصلشون سر رفته!! و سوخته بدو بدو فیلم مارال رو گذاشت! همین جا جاداره دعا کنم که سوخته رو اخراج نکنن!! چون واقعا مرد خوبی بود! به اردکان که رسیدیم دوست دختر پسره ۴چشمی سوار شد و صندلی ۱ نشست و ۴چشمی هم بغل دست راننده ها! دوست دختر کاملا معلوم بود عصبانیه و ۴چشمی هرکاری برای آشتی میکرد.. اما دختره گرفت خوابید و ۴ چشمی مجبور بود تا صبح بخاطر رفت و آمد ها بیدار بمونه! سوخته خیلی ناراحت بود نمیدونم چرا؟! اما بنظرم یه غمی تو چهرش بود! تنها راننده ایی که نماز صبح برای مسافراش ایستاد آهنگ با صدای کم گوش داد و مودب و چشم پاک بود! بین خواب و بیداری بودم که برادر چشم پاک پیاده شد! اونشب واقعا خسته بودم و از شدت سرما به خودم ميپيچيدم و به همين خاطر سعي ميكردم بخوابم تا زودتر برسم تهران و.. ادامه دارد مانیا +: نه حال روحيم نه حال جسميم هيچكدوم خوب نيست..!! نميتونم بنويسم
کافه رویــــــــــــــال فصل چهاردهم :کــــــــــــمبود صندلی زنگ زدم بلیط رزرو کردم و به همین خاطر مجبور شدم قبل از ساعت ۸ از خوابگاه بیرون برم! اتوبوس ساعت ۹:۱۵ حرکت داشت و من ساعت ۸ ترمینال بودم روی نیمکتی نشستم یک پسر (آقا تقریبا) کنار دستم نشسته بود که سرما خورده بود و مدام سرفه میکرد هوا سرد بود منم مانتو نازکی که آستین هاش تا آرنجم هست رو پوشیده بودم و اطمینان داشتم که با این وضع حاکم سرما رو میخورم! ساعت ۸:۴۵ برادر چشم پاک که در هیکل و مرام شهره ی ... :)) هستند سروکلش پیدا شد! رفتم جلو گفتم سلام من خانوم .. هستم زنگ زده بودم آقای ... و صندلی رزرو کرده بودم گفت بفرمایید صندلی تکی ۱ گفتم نمیشه صندلی ۱۰ باشه؟!گفت چراکه نه.. اگه آقا بود برات خالی میکنمش تشکری کردم و سوار شدم به جز من یک دختر و دوست پسرش(که فقط همراهیش میکرد) و یک پسر که دوست دخترش اردکان سوار میشد و .. هم صندلی رزرو کرده بودن ! آقای بلیطی معتاد سوار اتوبوس شد و من گفتم میشه صندلی ۱۰ باشم؟! گفت شانستون امشب همه تک صندلی ها خانوم هستن! من هم نشستم تک صندلی ۱ بغل دستم دختر ه نشست نیگاش کردم اصلا خوشگل نبود یک صندل پاشنه بلندی هم پوشیده بود واسه تو راه من نمیدونم چی فکر کرده با خودش که اینظور تیپ زده بود! دوست پــــــــــــــــــــــــــسرش انقدر خوب بود تیپ و قیافش که حد نداشت! اون پسر که برای خودش و دوست دخترش بلیط گرفته بود و برادر چشم پاک سوار اتوبوس شدن که پسر با دیدن بغل دستی من چشماش ۴تا شد و روبه راننده گفت پس جای ما چی میشه؟! راننده نگاهی عاقل.. انداخت و گفت امشب راننده کمک نداره تو میشینی پیش راننده دوستتم پیش این خانوم که پسره دعوا دعوا که این چه وضعشه راننده هم گفت تو به برادر من گفته بودی یک صندلی و ..!! کلی درگیر بازی شد طبق معمول! آخر سر هم مجبور شد قبول کنه پسر بغل دستم اومد از دوست دخترش خداحافظی کنه منم حسابی گوشهام رو تــــــــیز کرده بودم که دیدم خدای من!! پسر چقدر لهجه داره نمیدونم لهجش کجایی ام بود فقط موندم!! روم رو کردم به شیشه و..!! این داستان به علت تماشای فوتبال در همینجا قطع میشود .. اما ادامه دارد.. مانیا
کـــــــــــــــــافه رویال فصل سیزدهم: شـــــروعی دوباره حالم گرفته بود چون نه ماهور بود نه مامان اردک فنادو هم چون شهرری قبولیده بود دیگه با من همسفر نمیشد..!! ساعت ۱۰:۱۵ مردی رو دیدم که به اتوبوس سبز رنگ رویال تکیه داده با دودلی نگاهش کردم مامان پرسید شما راننده ایی؟! با لبخندی کج و مسخره گفت بلــــــــه!! مامانم گفت حتما جدیدین آخه ما تا به حال شمارو ندیدیم.. مرد دستاش رو به هم گره کرد و با حالتی که انگار مالک اتوبوس ۲۰۰ میلیونی هست گفت نه خیلی وقته هستم!! مامان چشم غره(؟؟) ایی بهش رفت و من سوار شدم طبق معمول صندلی تکی مخصوص خودم رو نشستم! صندلی بغلی ام زنی حدودا ۳۵ ساله نشسته بود..که دوتا پسر ازش خواهش کردن رو صندلی تکی شماره ی ۱ بشینه تا بتونن کنار هم بشینن زن هم باشه ایی گفت و رفت جلو! یکی از پسرها که مثه چوب کبریت بود و شلوار داشت از پاش میفتاد شروع کرد به خالی بستن و مخ منو بغل دستیشو خوردن از سفرهای خارجش و از کل کل سر هیکل مناسبش(=))) عوارضی قم بودیم فکر کنم که به راننده گفتن مدارکتو بده! راننده گفت باشه برم جلو میارمشون مرد باشه ایی گفت راننده جدید پاش رو گذاشت رو گاز و پیچوند پلیس راه کاشان حدود ۱ ساعتی معطل شدیم و بعد با تعجب دیدم راننده عوض شد یک مرد سیبیلوی جدید!! بین خواب و بیداری بودم که به اردکان رسیدیم یک ساعتی هم اونجا وایستادیم..!! بغل دستی ام بیدار شده بود و من متوجه نگاه های خیره اش میشدم و مجبور بودم با اخم به بیرون نگاه کنم!! باز راننده عوض شد و اینبار چشم پاک رانندگی کرد کبریت هم بیدار شده بود و برای دوستش ایندفعه راجع به ماشین داشت پز میداد حسابی مسافرها شاکی شده بودن چون حدود دوساعت و نیم تاخیر داشتیم وقتی رسیدیم ترمینال منتظر شدم بغل دستی هام اول پیاده بشن کبریت پاشد که دوستش اشاره ایی کرد و گفت وایسا که.. زود پاشدم از جام کبریت گفت اا این که رفت! منتظر چمدون شدم که راننده تاکسی خودش رو برای کمک به من رسوند و در مقابل چشم کبریت و دوستش سوار ماشین شدم و رفتم.. این ماجرا ادامه دارد.. مانیا
خواب دیدم از تو دور شدم مــــــانیا +: میرم به شهری که از گوشه گوشش خاطره دارم شاید تو هیچوقت به اون شهر نتونستی بیای اما خاطراتی رو برام داخلش به جا گذاشتی که..
چمــدون تـــرمینال اتوبـــوس راننـــــده دانشـگاه جــــــــاده دوباره قصه ی تلــخ دلتنگی..! مانیا
سرش رو بالا میاره غذا هم میخوره اما چشماش بستس جنب و جوش سابق روهم نداره دلــــــــــــم شور میزنه انگشتم رو میکشم رو لاکش و میگم تورو خدا نمیــر لاک پشت خوشگلم.. مانیا
مــــــــــرحوم (ح.ب) بنال بلبل اگر با منت سریاری ست که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست مانـیا
سرم رو میذارم رو پاش با دستش موهامو نوازش میکنه چشمامو میبندم دیگه به هیچی فکر نمیکنم جــــــــــــــــــــز خودش از خودش یادگرفتم که مهر سکوت رو به لبهام هدیه کنم مانیا +: تو خاموشي خونه خاموشه شب آشفته گل فراموشه بخواب كه امشب پشت اين روزن شب كمين كرده روبروي من تب آلوده تلخ و بي كوكب شب، شب غربت شب همين امشب لايي لايي من به جاي تو شكستم تو نبودي من به سوگ من نشستم از ستاره تا ستاره گريه كردم از هميشه تا دوباره گريه كردم لالالالا آخرين كوكب لباس رويا بپوش امشب لالالالا اي تن تب دار اشكامو از رو گونه هام بردار لالالالا سايه بيدار نبض مهتابو دست من بسپار لايي لايي من به جاي تو شكستم تو نبودي من به سوگ من نشستم از ستاره تا ستاره گريه كردم از هميشه تا دوباره گريه كردم
از ماشین پیاده میشه بدون اینکه نگاهم کنه تکیه میده به ماشین و سيگار ميكشه چند دقیقه قبل: زل میزنه تو چشمام حرف نمیزنه الکی میخندم دستم رو میگیره تو دوستش دستش سرده با نگرانی نگاهش میکنم دستم رو میبوسه و میگه: دلـــــــــــــم برات تنگ شده بود چند دقیقه بعد: آروم ميگم.. دوستت دارم نتيجه: ۱۲ ساعت و ۱۵ دقيقه مانيا
آفتاب مانع از این میشد که سرم رو بالا بگیرم.. اما یه حس پنهان وادارم میکرد نگاهش کنم مرکز خرید ۷۰۷ ابتدای وزیری پور.. قلبم به شدت میزد یاد گذشته افتادم سرم گیج میرفت احساس میکردم مردم خیره نگاهم میکنن جلوتر رفتم و بیشتر دلتنگت شدم حامد ب. میدونی میدون محسنی بی تو سوت و کوره مانیا +: اندازه ی یک دریا گریــــــــــــــــــــــــــــــــه دارم
۱۱ساعت و ۲۵ دقیقه. مانیا
قبل از ازدواج: پسر: بالاخره موقعش شد. خيلي انتظار کشيدم. بعداز ازدواج: از پایین به بالا بخونید ایندفعه.. مانــــــــــــــــــــــــیا
آب رو میریزم تو لیوان میام بخورم که باز صدای پرنده رو میشنوم به شیشه زل میزنم عرق سردی میشینه رو پیشونیم طی یک تصمیم آنی با شدت هرچه تمام تر لیوان رو پرت میکنم طرف شیشه پرنده فرار میکنه لیوان خورد میشه.. گوشام رو میگیرم و گریه میکنم مانیا +: نوشته شده توسط: ؟؟ توی خلوتم ،تو بهترین صدایی
به شیشه ی تقریبا خالی قرص نگاه میکنم منگ منگ هستم عقربه ها جلو میرن اما زمان برای من وایستاده خاطرات مثه فیلمی از جلوی چشمام رد میشن.. دستمو میگرم به لبه ی تخت سعی میکنم بلند شم سرم گیج میره میفتم روی تخت صدای خواننده رو میشنوم که با سوز میخونه: آهای مردم دنیا گله دارم من از عالم و آدم گله دارم آهای مردم دنیا گله دارم من از دست خدا هم گله دارم شما که حرمت عشق رو شکستین کمر به کشتن عاطفه بستین شما که روی دل قیمت گذاشتین که حرمت عشق رو نگه نداشتین فریاد من شکایت یه روح بی قراره روحی که زخمی روزگار گلایه من از شما حکایت خودم نیست برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست اگه عشقی نباشه آدمی نیست اگه آدم نباشه زندگی نیست.. نپرس از من چه آمد بر سر عشق جواب من بجز شرمندگی نیست اشک تو چشمام جمع میشه چشمام رو به آرومی میبندم اما به سرعت خوابم میبره ۱۲ ساعت بعد.. از خواب بیدار میشم با خودم فکر میکنم من کیم؟! اینجا کجاست؟! مانیا +: لا به لای خاطرات گم شده ام بیاد ح.ب و کسانی که دیگر در کنارم نیستند
کافه رویــــــــــــــــــــــــــــــــــال فصل دوازدهم:اسکلت من ماهور و دیگر هیچ یزد-بهار ۸۸: اسکلت شیکم دار تصمیم گرفت در سفر رفت و برگشت به تهران من و ماهور رو همراهی کنه و ما خوشحال از این قضیه بودیم ما بلیط رو گرفته بودیم که بداخلاق به علت دعوا با دوست دختر گرامیش !! گفت شاید من هم بیام اسکلت ش.د گفت زنگ بزن راننده بگو یکی دیگه هم میخوایم!! شدیدا حرص میخوردم که مجبورم واسه بداخلاق چنین کاری کنم!! از تلفن خونه ی اسکلت زنگ زدیم به راننده اول خیلی جدی سلام کرد تا من سلام کردم گفت به به عزیز خانوم جلوی اسکلت کلی خجالت کشیدم و گفتم بلیط میخوام گفت عزیز جا نیست خودمم امشب راننده نیستم و بعد گفت با دوست پسرتون میرید تهران؟! گفت اگه راستشو بگی برات جا میذارما.. با دودلی نگاهی به اسکلت ش.د کردم گفت بگو آره.. گفتم بله! گفت به به..!! حواست جمع باشه ها خبرا به من میرسه... و رفت دنبال یک بلیط که بداخلاق زنگ زد و گفت نمیام واقعا اون لحظه از حرص ترکیدم و مجبور شدم دوباره به راننده زنگ بزنم بگم که بلیط نمیخوایم یزد-ساندویچ فروشی: داشتم با موبایلم صحبت میکردم و ماهور تو مغازه ی ساندویچ فروشی.. که دیدم دوست بی اعصاب از مغازه اومد بیرون و ماهور بهش اشاره میکنه!! گفتم سلام خوبی؟! گفت به به دیگه تحویل نمیگیرین . گفتم بی اعصاب چطوره؟! گفت خوبه اتفاقا اومده بود یزد حالام بردمش ترمینال داره میره تهران با این حرف احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده کافی بود بی اعصاب اسکلت رو میدید و بهم میگفت آفرین خوب شروع کردی!!! با دوست بی اعصاب خداحافظی کردیم و رفتیم ترمینال ترمینال: اسکلت شیکم دار اونشب به خاطر من اون پیرهن مشکیش رو پوشیده بود و من کلی ذوق کردم.. همه سوار اتوبوس شدیم یزد - داخل اتوبوس: کمک راننده وقتی کارمون داشت روبه ماهور با ما حرف میزد و منو اسکلت میخندیدم و ماهور حرص میخورد ما سه صندلی ته اتوبوس رو گرفته بودیم و به علت شلوغی دو نفر هم جای خواب راننده ته اتوبوس خوابیدن! صندلی ۱و۲ دوتا دختر خیلی بزرگتر و ... نشسته بودن اسکلت گفت اینارو میبینی؟! ما جریان داشتیم با اینا کلی..!! بد اخلاق از یکیشون خوشش میاد ! و من هاج و واج به اون دو دختر نگاه میکردم که متولد ۶۱ -۶۲ بهشون میخورد باشن و به بداخلاق که ۶۷ بود! اسکلت اس ام اس داد به بداخلاق و بداخلاق گفت یه طور شمارمو بهش بده! داخل اتوبوس: به پلیس راه که رسیدیم یهو دیدم راننده و چشم پاک سوار اتوبوس شدن راننده تا مارو دید اومد ته اتوبوس دست اسکلت رو سفت گرفته بودم هر لحظه منتظر یه دعوای دیگه بودم راننده لبخندی زد و رفت.. و اسکلت رفت پایین تا سیگار بکشه که راننده زنگ زد: گفت این بچه سوسول نمیتونست یه چند ساعت سیگار نکشه (حالا نکه خود راننده یه پاکت نمیکشه تو ۸ساعت)!! بعد گفت عزیز این بود دوست پسرتون.. و هرهرخندید از اونور چشم پاک گفت خیلی زشته دوست پسرت و... کلی متلک بارم کردن و قطع کردم! اواسط راه-داخل اتوبوس: ماهور به ما نگاه میکرد و من سعی میکردم بخوابم شدیدا ته اتوبوس گرم بود و ماهور حاضر نبود بره به راننده بگه کولر رو روشن کنه اسکلت فوتم میکرد اما واقعا گرم شده بود!! خودم پاشدم رفتم به راننده گفتم : آقا اون عقب خیلی گرمه میشه کولر رو روشن کنید باشه ایی گفت و رفتم نشستم تا نشستم اس ام اس اومد از راننده ی گرام: که گرمتون شده عزیز...!!! ماشالله بی بی سی بود راننده ی ایندفع ایی.. ترمینال تهران: اسکلت رفت تا شماره ی بداخلاق رو به اون دختر بده و یا حداقل شماره ی اون دختر رو بگیره ! که دختر ه گفت اگه برای خودت میخوای شمارمو میدم..!! خوبه دیده بود اسکلت همراه منه!! اسکلتم گفت نه مرسی و همه رفتیم خونه!! مانیا ادامه دارد..
دستش رو آروم تو دستم میگیرم دستم رو فشار میده در جواب لبخندی تحویلش میدم مانـــــــــــــیا
من بر این باورم که گر امروز روز سیاهی است برایم فردا طلایی ترین روز خدا خواهد بود دگر بار برایم.. مانیا
خداحافظی که میکنی میروی بی آنکه به پشت سر نگاه کنی تنها میشوم و به گمشدنت مابین جمعیت نگاه میکنم مانیا
کشوی میزم رو با حرص میکشم بیرون از جاش درمیاد تمام کاغذها میفتن روی زمیـــــــــن کشو میفته روی انگشتم درد تا اعماق وجودم نفوذ میکنه میدونم ناخنم سیاه میشه به زودی اهمیت نمیدم کشو رو بر میدارم و میندازم روی تختم دنبال مدرک یا نشانه ایی از اون سال ها مابین عکس ها و نوشته هام میگردم دوست دارم مدرکی دال بر حسادتم از (او )بیابم که دلیل تمام پنهان کاری های امروزو چندين روز پيشش رو بفهمم هرچه بیشتر میگردم بیشتر گیج میشم.. هیچ چیز نبود پس چرا از من پنهان کرد؟ گریه مجال بیشتری برای فکر کردن بهم نمیده ... میرم داخل بالکن دوست دارم داد بزنم متوجه نگاه خیره ی همسایه میشم لبخند تلخی میزنم و میرم داخل خونه مانیــا +: من در سنگر هستم. دراین خانه ی محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین ، کوچکى قبر و عظمت آسمان. از دفترچه خاطرات یک شهید
پنجره رو باز میکنم نسیم خنکی روحم رو طراوت میبخشه چشمام و میبندم و با خودم فکر میکنم که زندگیم به یه سری تغییر نیاز داره .. پنجره رو میبندم و شروع میکنم به ساختن فردایی بهتر برای خودم مانیا
کـــــــــــــــــــــــــافـــه رویال فصل دهــــــــــــــم:من آهو و دیگر هیچ قبل نوشت: دیشب خواب راننده ی گرامی رو دیدم چندشم شد از خودم.. تهران-داخل اتوبوس: طبق معمول همیشه آهو در کنار چشم پاک در صندلی اول و من در صندلی تکی وسط اتوبوس نشستم در طول راه با دوستم(خنده گودزیلایی) حرف میزدم تلفنی و راننده ی گرامی رو پشت خط نگه میداشتم قم-کاشان: پمپ بنزین که رسیدیم و من مشغول فک زدن بودم که راننده ی بانمک لیوان آبی رو ریخت رو شیشه سکته زدم اما به روی مبارکشون نیورد و خندید با اخم رومو کردم طرف مسافرین میدونم اون لحظه از خشم داشته میترکیده اواسط راه: تلفن رو که قطع کردم ایندفعه سر و کله ی کمک راننده ی جدید پیدا شد گفت بفرمایین این برای شماست: آبمیوه بود و تخمه ی آفتاب گردون پوست شده ی مارک... از شدت حرص رو به انفجار بودم راننده میدید من هردفعه هیچی نمیخورم و باز از این چیز ها میفرستاد خنده گودزیلایی در حال دیدن فرار از زندان(اسم فارسیش همینه دیگه؟؟) بود و من مدام زنگ میزدم و میگفتم اینطور شده اونطور شده..!! اردکان: صبح بود که حواسم رفت طرف آهو و رانندگان گرامی راجع به من حرف میزدن و آهو با کنجکاوی به من نگاه مینداخت.. میبد: راننده ی گرام وچشم پاک پیاده شدن چشم پاک میدید من دارم نگاهشون میکنم از سرو کوله راننده ی گرام بالا میرفت و نمک میریخت که مثلا من بخندم که من باز حرکت دفعه ی قبل رو تکرار کردم صبح زود-ترمینال یزد: وقتی رسیدیم راننده گفت:میخوای برات ماشین بگیرم عزیز؟ گفتم نخیر تخمه و آبمیوه هم رو همون صندلیه!! مانیا ادامه دارد... آهنگ کافه رویال (۱۰): سپیده: حالا که دیوانه شدم میروی بی سرو سامانه شدم میروی افسانه شدم میروی تشنه ی پیمانه شدم میروی (؟؟) کافـــــــــــــــــــــــــــــــه رویال فصل یازدهم: دزدی در شب یکروز از اومدنم به تهران میگذشت و عینکم رو گم کرده بودم راننده هر دقیقه زنگ میزد و من بر نمیداشتم مامانم دعوا میکرد که چقدر سر به هوا شدم و حالا بدون عینک چطور تلویزیون میخوام ببینم تا اینکه راننده اس ام اس داد: کارم به خدا واجبه بر داشتم گفت عینکت تو اتوبوس ما جا مونده دستش یه ذره شکسته میذم پسر عموم درست کنه میارم برات بعد اون لحظه انقدر عصبانی بودم که گفتم لازم نکرده واسه خودتون و قطع کردم و مجبور شدم یک عینک جدید بخرم بعد از این جریان من هربار سراغ عینکم رو گرفتم راننده یا میگفت فراموش کردم یا اینکه توی اون ماشینه یا یادم نیست کجا گذاشتم و بدین حالت عینک من توسط ایشون پیچیده شد! مانیا ادامه دارد...
در پیش رو دنیایی تازه و در پشت سر کوله باری خاطره دارم حالا به جرات میتونم بگم که: انتخاب بین ماندن و رفتن سخت ترین کار دنیاس.. (کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی) مانیـــا پیوست: طراحی لباس یا طراحی صحنه؟!
جلوی تلویزیون ولو میشم ریموت رو بر میدارم و الکی ۶ تا کانال رو بالا و پایین میکنم حوصلم سر میره هیچ برنامه ی خاصی نداره تلویزیون ترجیح میدم بخوابم .. میرم روی تخت دراز بکشم تا میخوابم صدای پرنده میاد نشسته دم پنجره کنار تختم میزنم به شیشه که بره اما نمیپره .. بالشتمو بر میدارم میرم روی کاناپه دراز میکشم صدای پرنده اینبار از پنجره ی هال شنیده میشه .. یاد حرفهای چند سال پیش معلم دینیم لحظه ایی راحتم نمیذاره: روح مردگان در جسم پرنده ایی به خانواده اش سر میزنه...! اعصابم بهم میریزه تصمیم میگیرم ختم قران امروزم رو بخونم .. در تمام طول خوندن قران به( او) فکر میکردم (به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست) ۵۲ روزه که رفته .. صدای پرنده موزیک زندگی چند روزه گذشته ام شده است.. مانیا +: زهر هجری چشیده ام که نپرس
|
About![]()
ملودی و مانیا هستیم.ملونیا ادغامی از اسم جفتمونه.دو قلو های ناهمسان هستیم.با 5دقیقه فاصله ی زمانی...!! Archivesهفته دوم آبان 1388هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 Links
تنها در آستانه ي فصلي سرد |